تبليغاتX
"من نه منم، نه من منم"

کمکم کن!...

خسته ام... خیلی سخته. می فهمی یعنی چی؟ احساس می کنم همه انرژیمو مصرف کردم. الان فقط می خوام بخوابم. البته نه خوابی که 7 ساعت بعدش با صدای دعوای مادرم ازش دل بکنم. یه خواب طولانی. مثه تابستون... یادش بخیر. تا 2 ماه پیش همین جا بود. اما بعد یهو رفت.

حالم از وضعی که توشم بهم می خوره. می خوام راحت باشم. می خوام فردا صبح ساعت 9 بیدار شم. به کسی ربطی داره؟ از این به بعد سر کلاسای عمومی نمیام، مشکلیه؟ چیه؟ میگی نمیشه؟ صداتو بیار پایین! دوس دارم. فوضولی؟ خسته شدم. تورو خدا بفهم چی میگم!

به پیر، به پیغمبر من رشته ام ریاضی-فیزیکه! به من چه که فلان بیت واج آرایی چه حرفی رو داره یا تو فلان آیه منظور از نفس مطمئنه چیه؟ من برای چی باید بدونم که با ساخت بادشکن میشه از بیابان زایی جلوگیری کرد یا اگه جمع مؤنث سالم در حالت نصب بیاد کسره می گیره؟ گناه من بیچاره چیه که که باید تکواژ هارو یاد بگیرم؟! من فقط می خوام مهندس بشم. همین! نه قصد ادیب شدن دارم نه جغرافیادان شدن! حاضرم قسم بخورم! به تمام کائنات قسم می خورم که من می خوام م ه ن د س بشم.

خدایا، کمکم کن! خواهش می کنم نذار اینا منو از پا در بیارن. نذار امواج سهمگینی که پی در پی میان و قصد نابودیمو دارن، منو با خودشون ببرن. خدای مهربونم، ازت ممنونم که به حرفام گوش میدی و فقط از خودت و وجود والات کمک می خوام که منو برای رسیدن به اهدافم یاری کنی.

 

!! نوشته شده توسط آناهیتا | 23:9 | شنبه بیست و سوم آبان 1388 •

ترانه های مورد علاقه من

سلام

با این که اصلا اعصاب ندارم (نمیدونم چرا) ولی اومدم آپ کنم! بسکه گلم.

راستی بگم که ایده این پست مال سارائه و پست قبلی نازنین.

نه نه! یه چیز دیگه مونده. خدایی خیلی سخت بود برام که از بین تمام آهنگایی که شنیدم چند تارو انتخاب کنم. پس اگه آهنگی نبود فکر نکنید که دوستش ندارم. شاید اونو نشنیدم یا توی لیست جزو بهترین هام نبوده.

 

1)     اولین حرف – کاوه یغمایی

یکی باید بگه آخر منو تو کجای کاریم

وسط یه راه روشن یا هنوزم توی غاریم

یکی باید بگه آخر چرا رنگ ما پریده

چرا با این همه عینک هیچ کسی ما رو ندیده...

 

2)     مدار صفر درجه

وقتی که من عاشق شدم، شیطان به نامم سجده کرد

آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد

من بودم و چشمان تو، نه آتشین و نه گلی

چیزی نمی دانم ازین ، دیوانگی و عاقلی

 

3)     ماه عسل – محسن یگانه

با خیال تو هنوزم ، مثه هر روز و همیشه

هر شب حافظه من، پر تصویر تو میشه

با من غریبگی نکن، با من که درگیر توام

چشماتو از من برندار، من مات تصویر توام

 

4)     صیاد – علیرضا افتخاری

از ناوک مژگان چو دو  صد تیر پرانی

 بر دل بنشانی

چون پتو خورشید اگر رو بکشانی

وای از شب تارم

در بند و گرفتار بر آن سلسله مویم

از دیده ره کوی تو با اشک بشویم

با حال نزارم...

 

5)     نکنه شب برسه – آرشام

حالا که قصه ما شروع خوش رنگی داره

لحظه ای که دل خوشی سر روی شونه ام میذاره

نکنه تموم بشه (2)

حالا که گفتی می مونی تا ته دنیا با من

توی گوش ساعتا زنگ فراموشی بزن

نکنه تموم بشه(2)

 

6)     ؟ - شادمهر

تو اشکام به تو می خندم ، دیگه بت دل نمی بندم

که باز قلبم رو بشکونی ، تو این بازی که بازندم

من از دوریت نمیمیرم ، دیگه از داشتنت سیرم

تمام انتقامم رو ، تو این ترانه می گیرم

!! نوشته شده توسط آناهیتا | 13:30 | یکشنبه دهم آبان 1388 •

آرزوهای محال من

1.     هیچوقت به وجود نمیومدم.

2.     اروپایی بودم.

3.     توی آمریکا به دنیا میومدم.

4.     خیلی پولدار بودم.

5.     خیلی خوشگل بودم.

6.     رتبه اول کنکور سراسری میشدم.

7.      دانشگاه سوربن درس می خوندم.

8.      عینکی نبودم.

9.      انقدر آدم خنگ و ابله دور و برم نریخته بود.

10.  نابغه بودم.

11.  همه زبان های دنیا رو بلد بودم.

12. هم گیتار زدن بلد بودم هم پیانو.

13.  اینترنت پر سرعت داشتم.

14.  می تونستم زمان رو به عقب برگردونم.

15.  هیچوقت مریض نمیشدم.

16.  می تونستم دور دنیا رو بگردم.

17.  سمپاد درس نمی خوندم.

!! نوشته شده توسط آناهیتا | 14:19 | یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 •

تنها در عربستان - قسمت چهارم

این چند روز واقعا هیچ کاری نکردم. یک روز با کاروان  رفتم محل تولد پیامبر(ص) رو دیدم. الان به عنوان کتاب خونه ازش استفاده می کنن. انگار نه انگار که محل تولد پیامبر یه دینی مثل دین بزرگ اسلامه!!! اگه توی ایران بود...

یک روز هم با بابام رفتم فروشگاه باوارث. بین ایرانیا مشهوره. خود عربها هم می دونن! جدی میگم. وقتی از یکی پرسیدم باوارث کجاست گفت ایرانیا خیلی او نجا رو دوست دارن!

روز یکی مونده به آخر هم برای دومین (!) بار رفتم مسجدالحرام. من و الی رفتیم واسه نماز مغرب و عشاء. خیلی شلوغ بود! یه جایی نشستیم، اومدن بلندمون کردن و گفتن اینجا جای آقایونه. (نامردا) و اما شب... خیلی خنده دار بود خداییش! یه پسری از هم کاروانیامون زنگ زد به اتاقمون. من گوشیو برداشتم.

-          می تونم باهاتون صحبت کنم؟

منم تیریپ بچه مثبتی اومدمو گوشیو قطع کردم. خیلی فاز داد. حالشو گرفتم. چشم سفییییییییییید.

-------------------------------------------------

روز آخر...

اصلا فکر نکنید که امروز اتفاق خاصی افتاده! اصلا! صبح کاروان رو بردن واسه طواف وداع که من خواب بودم! (هه هه هه) ساعت 4 هم کلید هارو تحویل دادیم. به همین سادگی... رفتیم جده. هوا وحشتناک شرجی بود. نمازمون رو هم اونجا خوندیم.

اوق! هیز! حالمو بهم زد. انگار دختر ندیده اس این پسره! والله! وگرنه من با هدبند و مقنعه و چادر چی دارم که تو داری بر و بر نگام می کنی؟ بلا نسبتش اومده آدم بشه. توی هواپیما 40 بار با صدای بلند شمارشو داد به دوستش. خیلی تابلو بود! آخه کر که نیست! همون دفعه اول یادداشت کرد. جالبیش اینه که از نظر بابام همه اینا تقصیر منه. (نمی دونم چرا؟!)

شب ساعت 11:30 به وقت ایران حرکت کردیم وحدود ساعت 2 رسیدیم. تا هواپیما نشست، ملت بلند شدن که ساکهاشونو بردارن. آی کیوها هواپیما هنوز در حال حرکته! مهماندارا کف کرده بودن. فکر کنم تا حالا با همچین پدیده ای روبرو نشده بودن!

بالاخره رسیدیم. سلام اهواز...

                                                                                                        پایان

!! نوشته شده توسط آناهیتا | 16:16 | چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 •

تنها در عربستان - قسمت سوم

امروز روز تولدمه. باورم نمیشه که روز تولدم توی عربستانم!!!

قبل از ظهر از پیش هتل یه تسبیح خریدم. از بس دوستش دارم، حتی الان که بیش از دو ماه از خریدنش میگذره، ازش استفاده نکردم(!) توی لابی هتل الهه رو دیدم و با هم رفتیم مسجدالنبی. نماز ظهر و عصر رو اونجا خوندیم. بعد از نهار، ساعت سه، جمع شدیم توی لابی هتل. نمی دونم اونجا چه سری داشت که موقع وداع، چشمهامون پر از اشک شده بود و دلهامون خیلی غمگین. در کمال ناباوری منم گریه کردم.

کمی بعد سوار اتوبوس شدیم و راه افتادیم به سمت مسجد شجره. اونجا محرم (mohrem) شدیم. اذان مغرب و عشاء رو بیرون از مسجد، توی حیاط، خوندیم و بعد دوباره حرکت کردیم. بین راه توی استراحتگاه النخیل توقف کردیم. شب بود. من اتوبوسمون رو گم کردم. از یکی از هم کاروانی هام جای اتوبوس رو پرسیدم. اتوبوس ها هم چنان در حال رفت و آمد بودن. با ترس و لرز برگشتم به اتوبوس.

ساعت حدود 1 یا 1.30 بامداد بود که رسیدیم مکه. بین راه از خستگی چشم روی هم نذاشته بودم. وحشتناک خسته بودم. اسم هتلمون الزهرا بود. دم در بهمون آب سیب دادن. ( از کجا میدونستن که خیلی گرسنمه؟)  

----------------------------------------------------

کمی قبل از  بیدار شدم و نماز صبح رو خوندم. بعد رفتیم صبحانه خوردیم. ( چه نعمتیه غذا) و سوار اتوبوس شدیم و رفتیم مسجدالحرام. وقتی میگم رفتیم مسجالحرام یعنی واقعا رفتیم. دقیقا رفتیم خود مسجدالحرام. من رفتم مسجد الحرام. نه! باورم نمیشه. خیلی خسته تر ازاونم که قلبم بخواد تند تند بزنه
(میشه گفت از کار افتاده) ولی خیلی هیجان زده ام! روحانی کاروانمون داره یه چیزایی می خونه و ما هم تکرار میکنیم. خیلی خوابم میاد. فکر کنم دعا باشه. دعای مستحبی یا زیارت نامه. فقط به این فکر میکنم که چقدر طولش میدن. بالاخره طلسم شکست و راه افتادیم.

از در باب الفتح رقم 45 وارد شدیم. ما نگاهمونو به زمین دوختیم، چون میگن اولین بار که چشمت به کعبه میفته هر دعایی که بکنی برآورده میشه. کنجکاوتر و بی حوصله تر از اونم که بخوام صبر کنم. چندبار یواشکی سرمو بالا اوردم و بالاخره دیدمش.  اگه از این که گم بشم نمی ترسیدم، همون جا میخکوب میشدم. اصلا فکر نمی کردم کعبه و مسجدالحرام این قدر کوچیک باشن، مخصوصا بعد از این که عظمت مسجدالنبی رو دیده بودم. جلوتر رفتیم. هنوز باورم نمیشه که این یه رویا نیست. خب باورش سخته! اونم برای من که چشمام به زور چوب کبریت باز هستن! سجده شکر به جا اوردیم. خیلی ها وقتی که بلند شدن چشمهاشون خیس بود ولی من فقط متعجب بودم. متعجب از لطف بیکران خدا نسبت به خودم. همیشه می دونستم که خدا من رو خیلی دوست داره ولی هیچوقت فکرشو نمیکردم که اینقدر دوستم داره که توی این سن و سال، همه شرایط رو مهیا کنه که من بتونم بیام پیشش. که من بتونم از نزدیک همه شکوه و جلالش رو ببینم؛ و به این فکر کنم که چه جاذبه ای داره خانه خدا، که مردم از سرتاسر جهان به دورش طواف می کنند. اونجاست که آدم تازه به این موضوع پی می بره. به بزرگی خدا... به مهربونیش... به لطف و عنایتی که به همه مخلوقاتش داره...

چقدر بد... چقدر بد که نمی تونم توی حس و حال خودم باشم. چقدر بد که مجبورم به حرفهای روحانی کاروانمون میزنه گوش کنم و مو به مو انجام بدم. دوست دارم الان بدوم به سمت خانه خدا، پارچه مشکیشو بگیرم و از اعماق وجود، از خدای مهربون خودم تشکر کنم. ولی افسوس که نمیشه.

نیت کردیم و هفت دور به دور خانه خدا گشتیم. هر دور دعای مخصوصی داشت که میخوندیم. من، به علت ازدحام جمعیت، از کاروان جدا شده بودم و برای خودم حرکت می کردم. بعد پشت مقام حضرت ابراهیم1 دو رکعت نماز خوندم. از اونجا به سمت آبخوری رفتم و از آب زمزم نوشیدم و به سر و صورتم زدم. این یه کار مستحبیه که به نیت شفا انجام میده. خسته تر از اون بودم که یادم بمونه نیت کنم. بعد دسته جمعی به سمت کوه صفا رفتیم. گفتم کوه؟ جالبه. اون تپه ی سنگ فرش شده، فقط اسم کوه رو به دوش میکشه.( کوه مروه هم همین طور) مکان بین کوه صفا و مروه که قبلا بیابون بوده، الان یه راهروی عرض، طویل و مسقفه. ولی باز هم هفت بار پیمودن این مسیر خیلی سخت و طاقت فرسا بود. وقتی برای آخرین بار به نزدیک کوه مروه رسیدم، احساس کردم واقعا به یک ویلچر نیاز دارم. بالاخره "سعی" هم تموم شد و نوبت به تقصیر رسید. کمی از مو و ناخن هامون رو چیدیم. حالا دیگه محرم نیستیم. ولی هنوز اعمال عمره مفرده تموم نشدن. هفت دور طواف و دو رکعت نماز مونده. در بین طواف، یکی از چیزهایی که نظرم رو جلب کرد، حجرالأسود بود. سنگی مکعب مستطیل شکل که پایین درب کعبه قرار داده شده بود.2 ساعت 10.20 رسیدیم هتل. بقیه روز هم خواب بودم.

پی نوشت:

  1. جای پای حضرت ابراهیم روی سنگی که اون حضرت رو بالا می بره تا دیوار کعبه رو بسازن، باقی مونده و مقام حضرت ابراهیم نامیده میشه.
  2. چندین روز بعد از برگشتنمون فهمیدم که اون حجرالأسود نبوده. به علت ازدحام جمعیت من حجرالأسود رو ندیدم.

ادامه دارد...

!! نوشته شده توسط آناهیتا | 15:45 | شنبه چهارم مهر 1388 •

RSS